هدف ما از زندگی دقیقا چیه؟

دلم میخواست این پست رو قبل از شروع در مورد مینیمالیسم و یا حتی برنامه ریزی بنویسم. اینکه همیشه احساس میکنم این همون نکته ای هست که باید در موردش خیلی صحبت کنیم و بعد اصلا وارد معنی و مفهوم زندگی بشیم. اینکه هر بار بین دوستام از تلاش برای زندگی بهتر میگم هیچ وقت نمیتونم در مدت زمان کوتاه منظورمو توضیح بدم که چرا میگم مینیال بشیم و هدف از زندگی رو پیدا کنیم و برای اهدافمون تلاش کنیم.

میدونم خیلی هامون واژه زندگی معنادار رو شنیدیم و در موردش فکر کردیم. منم خیلی وقتها شبها قبل از اینکه بخوابم در موردش سرچ میکنم یا روی گودریدز دنبال کتاب هایی میگردم که در مورد زندگی معنادار صحبت کرده باشه و بدونم دقیقا به دنبال چی هستیم توی این دنیا؟

مشکل اونجایی هم هست که خیلی از ما یعنی درصد زیادیمون از بچگی آموزش داده شدیم که هدف از زندگی خوشحال بودنه ! که ای کاش اینو بهمون نگفته بودن!‌ و ای کاش انقدر پر رنگ نکرده بودن که اگه خوشحال باشین پس آدم موفقی هستین

من نمیگم خوشحال بودن خوب نیست. نه اتفاقا خودم هم همیشه سعی میکنم که خوشحال باشم و از لحظه لذت ببرم ولی یه نکته خیلی خیلی مهمی اینجا هست. خوشحالی از چی به وجود میاد؟ ربطش با زندگی معنادار چیه؟ چرا معیارهایی که برای خوشی تعریف میشه خیلی ماندگار نیست؟ همین چند شب پیش با مامان چایی میخوردیم و از این صحبت های عمیق آخر شب داشتیم که گفت نسیم چرا خوشحالی ها به نسبت سختی ها خیلی کم هستن و چرا اتفاقات تلخ و سخت هست که یادمون میمونه نه اتفاق های خوشایند و خوشحال کننده؟ اصلا به قول قدیمی ها عمر خوشی کوتاهه … گفتم مامان چون خوشحالی و رضایت از زندگی که به دنبالش هستیم دو تا معنی و مفهوم جداست. خوشحال بودن یه حس لحظه ایه ولی رضایت از زندگی معنایی درازمدت و عمیق تره که با خودش یه تفکر و دیدگاه و به اصطلاح مایندست میاره!

از بحث دور نشم. قضیه اینه که انقدر این خوشی رو بولد و پررنگ کردیم که خیلی وقتها به جای زندگی کردن با رضایت مدام به دنبال خوشحالی و شاد بودن هستیم. برای همین:

چیزهایی میخریم که هیچ نیازی بهشون ندارم فقط چون حس خوبی بهمون داده یا این جمله معروف خرید و شاپینگ منو خوشحال میکنه

کاری میکنیم و شغلی داریم که دوست نداریم ولی درآمد خیلی خوبی داره برای مثال و با خودمون میگیم خب درآمد زیاد منو خوشحال میکنه

یا اصلا ساعت های بیشتری رو بعد از تایم روتین ۸ تا ۵ شرکت میمونیم تا پول بیشتری به دست بیاریم تا با پول بیشتر چیزهایی بخریم که خوشحالمون کنه

با آدم هایی رفت و آمد میکنیم که علاقه ای بهشون نداریم ولی میگیم خب بیرون میریم دور هم هستیم تا خوشحال باشم و اگه همین دوستا هم نباشن پس با کی باشم؟

تو رابطه ای هستم که خوشحال نیستم ولی فکر میکنم خب اگر نباشم چی کار کنم؟ مردم فکر میکنن تنها هستم و خوشحال نیستم

میریم سفر در فلان هتل یا فلان ویلا تا بهترین غذا و کباب رو بخوریم تا عکس بیگیرم تا بگیم خوشحالیم

اصلا و ابدا منظورم این نیست که این چیزها بده.منم خرید رو دوست دارم یا سفر رفتن رو کیه که دوست نداشته باشه؟ منم دوست دارم غذاهای خوشمزه امتحان کنم و خیلی چیزهای دیگه و اصلا منظورم چه از این پست و چه از پست های آتی مینیمالیسم این نیست که زندگی زاهدانه در پیش بگیریم و خودمون رو از لذت های دنیا محروم کنیم ولی منظورم اینه که این چیزها هرچقدر هم خوشی بیاره هرچقدر هم که بهترین لباس ها و کفش هارو از بهترین فروشگاه ها بخریم آخر شب که روی تخت خوابیدیم به این فکر میکنیم که آیا من واقعا خوشحالم؟ ایا یه دیدگاه و تفکر رضایت درونش هست؟ آیا این اون چیزی هست که براش تلاش میکنم؟ فردا صبح دوباره میرم شرکت و دوباره تا ۷-۸ شب اضافه کار میمونم تا درآمد بیشتری داشته باشه تا بتونم آخر هفته به جاهایی برم که برای خیلی ها نماد خوشحالی هست و هدف زندگی

اماااا نکته اینجاست که هدف زندگی اصلا خوشحالی های لحظه ای نیست

خوشحالی عمیق و ریشه دار محصول کارهای معنادار و مفیدی هست که ما انجام میدیم

حالا چیکار کنیم؟

یه روز صبح از خواب بلند میشیم و میگیم خب هدف از زندگی من چیه؟ یه روز دو روز یک هفته اصلا یک ماه انقدر پول داشته باشم که هرکاری دلم میخواد انجام بدم و هرچی دلم میخواد بخرم. بعدش چه اتفاقی می افته؟ چرا اون خوشحالی که میخوایم به دست نمیاد؟ اینا همه بر میگرده به اون حرفی که اول بحث زدم. زندگی معنادار! و تفکری که بر اساسش شکل میگیره. یعنی زندگی که من توش مفید باشم و اون مفید بودنه هست که حس خوبی به ما میده. حس رضایت از زندگی. حس اینکه این هدیه ای که خداوند به من داده داره بهترین نحو ازش استفاده میشه و منم برای خودم اطرافیانم و جامعه مفید هستم… من پتانسیل اینو دارم که به یه دردی بخورم و اگه مفید نباشم این لحظات سپری میشن و من حیف میشم.

ولی اگه استفاده کنم لحظه های من که سپری میشه شب که میخوابم بگم خب امروز کاری کردم که مفید بودم و تونستم یه چیزی به این دنیا اضافه کنم.

من چه تصمیمی گرفتم؟

نمیگم بریم دانشگاه و انقدر درس بخونیم که یه چیزی کشف کنیم یا یه کار خارق العاده ای انجام بدیم تا دنیا قبل و بعد از ما باهم فرق داشته باشه. مفید بودنهای خیلی کوچیک هست که به ما کمک میکنه تا حس خوشایندی از زندگی داشته باشیم و به آرامشی برسیم که دوست داریم و به دنبالش هستیم. برای من مثلا موارد زیر موضوعاتی هست که برام مهمه تا انجام بدم

دوست دارم هر روز بخونم و یاد بگیرم

دوست دارم بنویسم از چیزهایی که یاد گرفتم تا بقیه هم بخونن و شاید بتونه کمک کنه

دوست دارم در اوقات فراغت چیزهایی رو که بلدم مثل دو تا کلمه فرانسه به همکارهام بگم

دوست دارم اگر وقت اضافی داشتم به همکارم توی پروژه اش کمک کنم

دوست دارم بعضی وقتها برم در خونه همسایه و ببینم کمک میخواد یا اصلا انقدر همیشه خوش برخورد باشم که اگه کاری داشت بهم زنگ بزنه

دوست دارم صبح ها نون تازه بخرم و قبل از کار بدم به مامان اینا

دوست دارم یه روزی یه شرکت کوچیک محیط زیستی داشته باشم و باعث اشتغال چند نفر بشم و همیشه هم باهاشون خوش رفتار باشم

اینا مثال های منه. که حتی شروع نوشتن این وبسایت هم بر اساس همون هدف اوله یا اینکه بنویسم تا شاید من بتونم کمکی به جامعه کرده باشم حتی در مقیاس خیلی خیلی کوچیک. شما اگر بخواین مفید باشین چیکار میکنین؟ اگر بخواین شب که می خوابین بگین امروز این کارو کردم و تونستم به یه انسان دیگه کمک کنم و یه باری از رو دوشش بردارم به چه نتیجه ای میرسین؟

به مفاهیم مهم تر مثل مینیمالیسم و بخشندگی فکر کنیم

نمیخوام خیلی پیچیده اش کنیم یا خیلی بهش فکر کنیم. میخوام بگم موضوعات خیلی خیلی ساده میتونه باعث بشه که ما مفید باشیم و زندگی معنادار داشته باشیم و اون زندگی معنادار حس خوشایندی به ما میده که با خودش خوشحالی عمیقی رو باعث میشه. خوشحالی که وابسته به خرید و پول و ثروت و خیلی چیزهای دیگه نیست. باور کنین خیلی وقتها ایمیل دریافت میکنم از کسی که شغل مورد علاقه من رو در کشور دیگه ای که باز کشور مورد علاقه من هست داره و وضع مالی خیلی خیلی بهتری داره ولی به دنبال خوشحالی میگرده و به دنبال اینکه خب مرحله بعدی؟ و من همیشه میگم به دوستام که مرحله بعدی وجود نداره. یه شغل دیگه در شرکت بهتر یا خونه بزرگ تر نمیتونه کمک کنه. توی بهترین موقعیت اجتماعی تحصیلی رفاهی میشه ناراحت بود و میشه خیلی خوشحال بود. اون چیزی که این تفاوت رو به وجود میاره مفید بودن و معنادار بودن ما هست. معنانی مهیمی مثل بخشندگی – کمک به همنوع – ساده گرایی و مینیمیالیسم – اینا اون چیزهایی هست که بعد مهمی از ما رو اغنا میکنه. همون بعدی که همیشه به دنبالش هستیم و باعث میشه لذت خوشایندی از زندگی داشته باشیم. همینجا یادم افتاد که حتما باید در مورد ابعادی از وجودمون که همیشه بهش فکر میکنم و نیازهای هر بعد بنویسم.

پس فعلا همین امروز بعد از خوندن این پست به این فکر کنین که چه کارهای ساده ای میتونین انجام بدین که حس مفید بودن و فایده داشتن میتونه بده. شاید . یه پست روی اینستگرم و یاد دادن چیزی که بلد هستین بتونه به چندتا از اطرافیانمون کمک کنه و لبخند روی لب ما بیاره

اینو یادمون نره که مفید بودن یه تفکره که با یه تصمیم و در یک لحظه شروع میشه